سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
امان از این دنیا
دنيا رو بد ساختن ..
کسي را که دوست داري
تو را دوست نمي دارد ..
کسي که تو را دوست دارد .
تو دوستش نمي داري ..
اما کسي که تو دوستش داري و اوهم تو را دوست دارد
به رسم و ايين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
قصه بی پایان دل من

از پشت شيشه، تصوير اين شهر، دلگير هميشه
شهر غريب، دلهاي غمگين، هواي بي تو، هواي سنگين
خونه ي بي تو، مثل يه زندون، حيف من و تو، حيف عشقمون
خونه ي بي تـــــــو مثل يه زندون حيف من و تو حيف عشقمون
حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من
عشق اگه بود، عشق تو بود، اي گل من
حيف تو بود، حيف تو بود، اي قلب من
...آخر جاده عاشقي تنها شدم

گفتي پشيمون، گفتم که هرگز
نفس بريده، دستاي لرزون
اشک توي چشمام، حيف نگفتم بمون
غم يه عــاشـــق .. غم کمي نيست
چه فايده از اشـــک وقتي، وقتي کسي نيست
درد يه عاشق، درد کمي نيست، چه فايده از اشک،
وقتي!! وقتي کسي نيست
حيف تو بود، حيف تو بود، اي گل من،
عشق اگه بود، عشق تو بود اي گل من
حيف تو بود، حيف تو بود، بر باد بري،
مثل يه قصه ي کهنه شده از ياد بري
گفتي خداحافظ .. گفتم خداحافظ

دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه اول ظلم را ميديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبايي و زشتي به روي يكدگر ويرانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين، زمين و آسمان را واژگون مستانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه در همسايه صدها گرسنه، چند بزمي، گرم عيش و نوش ميديدم، نخستين نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پيمانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم نه طاعت ميپذيرفتم، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده پاره پاره در كف زاهد نمايان سجه صد دانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يك مجنون صحرا گرد بي سامان هزاران ليلي ناز آفرين را كوه به كوه آواره و ديوانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سرا پاي وجود بيوفا معشوق، را پروانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم كه ميديدم مشوش عارف عامي ز برق فتنه اين عالم آدم سوز مردم كش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فكري در اين دنياي پر افسانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم به عرش كبريايي،با همه صبر خدايي تا كه ميديم عزيزي نابجا ناز بر يك ناروا گرديده، خاري مي فروشد،
گردش اين چرخ را وارونه، بي صبرانه ميكردم.
عجب صبري خدا دارد !
چرا من جاي او باشم؟ همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب و تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق را دارد، و گرنه من به جاي او چو بودم،
يك نفس كي عادلانه سازشي با جاهل فرزانه ميكردم!
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !
عجب صبري خدا دارد !
یکشنبه پنجم آذر 1385
یک شب ...


يک شب توی اوج با هم بودن تنهام گذاشتی .
يک شب توی اوج خواستن ازم متنفر شدی .
يک شب توی اوج صداقت زير همه حرفات زدی .
يک شب توی اوج دل دادگی دل ازم بريدی .
آره عزيزم ...
يک شب توی اوج بودن رفتی و
حتی رد پاتم واسه چشمام جا نذاشتی .
آه دلو سوزوندی !
آه چرا نموندی ؟
یکشنبه پنجم آذر 1385
لحظه های بی تو ...


لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله
لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله
حرفای قشنگ تو برام نيازه
راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم
تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم
شنبه چهارم آذر 1385
همون تنها ...


من همون تنهاترينم که دلم رو به عشق تو سپردم
تو همون اميد بودنی که به اميد تو هنوز نمردم
من همون خيلی ديوونم که هميشه عاشقت ميمونم
تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو ميخونم
من همون خسته ترينم که ديگه طاقت دوريتو ندارم
تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم
من همون دريای دردم که ميخوام دورت بگردم
تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات ميخندم
من همون عاشق ترينم که اگه بخوای واست ميميرم
تو همون فرشته نجاتی که يه روز ميای و نميذاری من بميرم
من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم
تو همون ماه و ستارم که با تو ديگه هيچی کم ندارم
شنبه چهارم آذر 1385
اتاق تاریک ...


اگر دیدی تو اتاقی تاریکی هستی و در و دیوارش قر مزه و داره ازش خون
جمعه سوم آذر 1385
سوگند عشق .

ای آرام دل بی قرارم
می بارند و می بارند
تا این سوی نا چیزی هم که مانده است را هم از دست بدهند
و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه و در عالم خیال تصور نکنند
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارم
و من که در غم عشقت میسوزم از حریم حرم پاک این دل که آشیانه عشق توست
پاسبانی میکنم تا در آن جز اندیشه عشق پاکت هیچ جای نگیرد
سینه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است
در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم
گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
وتنم را از عشق می سوزاند
سرا پا همچون دیوانه ای گم کرده راه به دنبال درهای عشق میگردم
تو میدانی این درهای فنا شدن کجاست ؟....
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم ....
دل من خدای مهربانی های توست
ای تک ستاره قلبم دلم تنگه برات
کاش باز هم بتوانم تو را ببینم
سوگند عشق 
چهارشنبه یکم آذر 1385
این راه چیست؟


این راه چیست؟
راه عشق است
راهی که من در آن گم گشتم
من در تنهایی و در راه عشق خود گم گشتم
راهی بی پایان راه بی برگشت
ای پناه بی پناهان مرا یاری کن
مرا یاری کن
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
تو این دنیا نشد

توی اين دنيا که نشد !
خدا کنه توی اون دنيا مال من باشی .
من فقط به اين اميد زنده ام .
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
گکه دارم ....
|
گله دارم این دفه: از دل تنگم از دل ساده وعاصی و یه رنگم گله دارم از تمام شب و روزم که دوباره هم به جاده چشم می دوزم گله دارم از خودم چرا عاشقت شدم؟ چرا؟ با اینکه میدونم ، می سوزم چرا باید دل من تو رو دوست داشته باشه؟ چرا باید عکس چشماتوهنوز توی قاب اشک ، نگه داشته باشه؟ چرا؟وقتی دل تو مال دیگری شده وقتی عشقم واسه تو دیگه سرسری شده گله دارم این دفه از تو و از عشق تو گله دارم چون دلت مال دیگری شده مال دیگری شده.............
|
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
نابودی ....


رفتی ای دوست گر از دیده من
در دلم مهر تو بر جاست هنوز
باز در خلوت تنهای من
خاطرات تو چه زیباست هنوز
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
منو نمی خوای ....

« تو دیگه منـــــــو نمی خوای »
حالا باورم شده که دیگه منو نمی خـــوای
یا دیگه حتی تو خوابم واسه یکبارم نمـــــــــی یای
واسه با من نبودن دنبال بهونه هســـــــــتی
به چه سادگی عزیزم، زدی قلبم و شکســــــــــــتی
اما تو مثل همیشه تو تمام لحظه هــــــــامی
مثل یه سایه ای هستی که همیشه پا به پـــــامــــی
پا گذاشتی روی اسمم منو از یاد دیگه بردی
من که باید می دونستم دل به دیگری ســـــــــــپردی
من که با همه غرورم پیشه پای تو شکسـتم
تو رها کردی گذاشتی از منو این قلب خســـــــــــتم
حالا با تو بودن انگار مثل رویا مثل خوابه
مثل یه حس غریبه مثل زندگی ســـــــــــــــــــــــرابه
تا که هستی هر جا هستی یاد تو اینجا باهامه
مثل اشکی تو چشام مثل بغضی تو صـــــــــــــــدامه
شنبه یازدهم شهریور 1385
دوستت دارم ...


می نویسم با نور
در هوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار،
که هزاران، شاید
می نهم در سبدی
از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم
به دل قاصدکی تا برساند به دلت
تا بدانی
دل من
غرق تمنای نگاه تو هنوز
می نویسد شب و روز:
« خوب نازنین من
از همیشه تا هنوز
دوستت می دارم!...»

اگه ۱۰۰۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم
اگه ۱۰۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم
اگه ۱۰نفر دوست داشته باشن یکیش منم
اگه ۱ نفر دوست داشته باشه اون منم
اگه کسی دوست نداشته باشه بدون من مردمم
شنبه یازدهم شهریور 1385
بیخیال


بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم
بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
بیخیال از قصه مرگ صدام
بیخیال از اینکه بارون چشام
بیخیال ازاین شکار دل تو
هدفش گم شده این تیر نگاه
بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
بدون از دوریت نمی گیره دلم از دل سرد تو میمیره دلم
رو دلم این همه سنگینی نکن روزای خوبمو بارونی نکن
بیخیال از این که من پای عشقت جون می دم
بدون این رو یه روزی عشق و بهت نشون میدم
نمی گم سنگ دلت می دونم تنگ دلت
شنبه یازدهم شهریور 1385
آخرین کلام ...
امروز باز این من بودم که در ضربان یک لحظه دیدنت
ایستادم
و در آتش غرور سرخ نگاهت سوختم
و تو مثل هر بار دیگر
اضطراب ندیدن را در چشمان بی قرارم دیدی
حسرت رفتنت را از سکوت نگاهم شنیدی و رفتی
اینبار تلخ تر از هر بار
می دانی ؟
آتش نگاهت هنوز دیدگانم را می سوراند و اشک مرهمی نیست
بر آتش دل
با اینهمه دل به این خوش می کنم که عطر آبی نفس هایت
در میان خالی اندوهناک این شهر پراکنده است
معنی باران !
چگونه التماست کنم که بمانی و حجم انبوه تنهایی ام را سیراب کنی ؟
دلم برای ابرها می سوزد
چون هر بار که گریه می کنند ،
به اندازه هزار دل عاشق
اشک می ریزند
......
کاش تو هم
لیاقت این اشک ها را
داشتی
تا من برای تو
- دریا دریا –
اشک بریزم ...

من فهمیدم که باید دوست داشت بی امید وصل !
باید عشق ورزید بی امید در بر گرفتن معشوق ،
دورادور باید دوستش داشته باشم ...
و از هر حرکتش به وجد بیایم ،
با هر پیروزی اش شاد شوم ،
هر گامش را بر زمین جشن بگیرم ...
هر لبخندش را به دیگران حتی به رقیب با نگاه نوشید .
هر کلامش را حتی با دیگران در پنهان ترین زاویه جان پنهان کرد !
اصلاً غنیمت دانست هر نفسش را در عالم ،
که آری ،
این معشوق من است که نفس می کشد !
این اوست که با هر نفسش جان می دهد به من !
او باشد ،حتی با دیگری،
همین برای من کافی است ...
احساس سنگینی اش بر کره خاکی،
احساس بودنش ،
همین بزرگترین غنیمت است برای من ...
شاید این آخرین روزهای بودنم باشد......

